Writeage

آرزو


وقتی ازش پرسیدم: "چند تا خواهر و برادرید؟" فقط گفت: "یه خواهر و یه برادر" و چیزی بیشتر نگفت. حتی وقتی در هتل محل اقامتمان بهش تذکر دادند که موهایت بیرون است و شلوارت کوتاه و چنین و چنان ، چیزی نگفت. وقتی رفتیم تله کابین لاهیجان و آنجا جلوی چشم همه ما آن خانم چادری بهش با عصبانیت گیر داد که روسری ات را درست کن باز هم چیزی نگفت. وقتی رساندیمش در خانه شان و راه افتادیم برویم خانه خودمان خانمم گفت " می دانی ، برادر آرزو در جنگ شهید شده است؟" و من نمی دانستم. قربان معرفت آنها که حق به گردن ما دارند اما مثل بعضی ها، هی طلبکارانه حقشان را از ما نمی خواهند.


English Excerpt: Nothing but a short text I wrote in my journey to North of country.
نويسنده : دکتر ریتالین
در تاريخ : July 15, 2006 2:35 PM
آدرس اين مطلب : http://www.writeage.com/arezoo.html