Search
چند لحظه بعد از فشردن کلید جستجو
نتایج در همین قسمت به نمایش در می آید.
07.01.2011
کمتر کارگردانی است که باعث شود صبر برای آمدن نسخه ای با کیفیت عالی را کنار بگذارم و تنها به نام کارگردان اثر، به تماشای نسخه معمولی فیلم بنشینم و قطعا "دارن آرنوفسکی" در صدر لیست این کارگردانهاست. اینبار دو سال بعد از "کشتی گیر" و چهار سال پس از "چشمه"، آرنوفسکی شاهکاری دیگر خلق کرده است که حتی بیگانگان با هنری به نام باله را یکصد و هشت دقیقه میخکوب میهمانی موسیقی و نور می کند.


"قوی سیاه" با تصاویری از رویای نینا (با بازی ناتالی پورتمن) در اجرای نقش "قوی سفید" آغاز می شود. نقشی که می تواند شاه نقش دوران هنری اش باشد.
"قوی سفید" نقش اصلی در بالۀ "دریاچۀ قو" اثر چایکوفسکی است و به داستان پرنسسی می پردازد که با طلسم جادوگر به یک قوی سفید تبدیل می شود طوری که روزها به شکل یک "قو" ست و تنها شبها به هیبت انسانی اش در می آید. تنها یک چیز می تواند این جادو را باطل کند: مردی که عاشقانه او را تا پایان عمر دوست بدارد، اما اگر مرد به او خیانت کند تا پایان عمر در بند طلسم باقی می ماند. وقتی یک شاهزاده عاشق پرنسس می شود "قوی سیاه" توسط جادوگر وارد داستان می شود. روح شریری که ظاهر پرنسس را دارد و لاوه بر اغواگری منشاء همه فسادها و بدیهاست. وقتی "قوی سیاه" شاهزاده را اغوا می کند و باعث خیانتش می شود "قوی سفید" به امید رهایی از طلسم جادوگر تنها چاره را در مرگ (به امید رهایی) می بیند.
نینا، در طی سالیان درازی که بالرین است از بهترین ها بوده اما مشکلی وجود دارد. این دختر معصوم که حتی اکنون در 28 سالگی نیز با مادرش زندگی می کند در درون خود بری از شرارت و بدی است و این مساله زمانی که کارگردان باله اعلام می کند می خواهد هر دونقش قو را به یک نفر بسپارد به بزرگترین مشکل نینا تبدیل می شود. آیا نینا می تواند به همان زیبایی که معصومیت و خوبی پرنسس را نمایش می دهد نمایش دهنده ذات شریر قوی سیاه هم باشد؟

فیلم "قوی سیاه" از آن دسته فیلمهای چند لایه ایست که می توان از جنبه های مختلفی به آن نگریست. به عنوان ساده ترین نگاه، می توان آن را به نمایش زیبای دشواری های یک هنرپیشه برای رسیدن به نقش تعبیر کرد جاییکه می شنویم مثلا فلان بازیگر آنچنان در نقش خود غرق شده که تا سالیان سال اثرات آن در روح و روانش جاریست تا آنجا که برخی را به سمت فنا سوق می دهد (هنوز داستان مرگ تراژیک "هث لجر" را فراموش نکرده ایم).
یا حتی می توان فیلم را از منظر رقابت خوب و بد، سیاه و سفید و خیر و شر بررسی کرد جاییکه دختر معصومِ در اجتماع غرق نشده در کنار دختر شرّ از سان فرانسیسکو آمده برای بقا می جنگد.
من اما دوست دارم این فیلم را از منظر روان شناختی خیر و شرّ درونی هر انسان ببینم. آنجا که در وجود تک تک ما دو نیروی متضاد هر یک با تمام نیرو ما را به سوی بهتر شدن با بدتر شدن می کشانند.

قوی سفید و قوی سیاه هر دو در وجود نینا هستند (در وجود کدام یک از ما نیستند؟!) اما برای اینکه بتواند نقش هر دو را بازی کند نخست می بایست قوی سیاه خفته در درون نینا بیدار شود. بیداری ای که عواقب دهشتناکی را به دنبال خواهد داشت. روح سفیدی که لکه های سیاه (مانند پرهای یک قوی سیاه) بر وجودش می نشینند تا کجا تاب زجر کشیدن را خواهد داشت؟ سرانجام این دوئل خیر و شر ِدرونی، یا مرگ (سیاهی) است یا رستگاری. و برای من عجیب نیست که آرنوفسکی (و صد البته چایکوفسکی) هر دو، چنین مرگی را عین رستگاری می دانند.
نینا، با جنبه های شرارت سرکوب شده در وجودش آشنا می شود. جاییکه به علت حضور مادر (نماد فرشتۀ مهربان) حتی با نیازهای غریزی درونی اش هم بیگانه مانده و از روابط حیله گرانه و کثیف انسانی محیط بیرون بیخبر است. فاجعه از جایی آغاز می شود که همکار جدیدی از همان دنیای بیرونی مسیر زندگی دیگری را به او نشان می دهد. جاییکه شایستگی هر فرد نه با معیار بی نقصی و کمال که با شاخص انطباق پذیری و همانند دیگران بودن و دریدن و خرد کردن و خراب کردن تعیین می شود.
از دید قصه، این آشنایی برگشتی ندارد جز با مرگ، یعنی اگر نمی شود خوب و بد، خیر و شر و زشت و زیبا در وجود یک انسان به توافقی برسند تنها راه رسیدن به کمال همانا مرگ است. اینجاست که لاجرم می بایست حجاب تن را برداشت و از میان قائله برخواست.

وقتی موسیقی عنصر اصلی هنر باله باشد باید هم انتظار داشت که در فیلمی بر اساس این هنر، موسیقی جایگاه رفیعی داشته باشد. به حق اینبار هم موسیقی فیلم آرنوفسکی چیزی بیشتر از یک شاهکار است جاییکه "کلینت منسل" آهنگساز همۀ فیلمهای آرنوفسکی، شهامت تغییرات بزرگی را در اصل موسیقی چایکوفسکی به خود می دهد و اثری به شنونده هدیه می کند که تا مدتها بعد از تماشای فیلم در ذهن و جان آدمی می ماند.
بی شک بعد از موسیقی تکان دهندۀ فیلم، بازی بازیگران از مهمترین شاخصه های قوت فیلم است جاییکه "ناتالی پورتمن" و "وینسنت کسل" انگار نه فقط برای این فیلم بلکه انگار برای این هنر (باله) به دنیا آمده اند. ثمرۀ یکسال تمرین بالۀ پورتمن این است که بیننده لحظه ای او را در حال بازی نمی بیند بلکه بیشتر به بالرینی می ماند که دارد در یک فیلم واقع گرا (رئال) بازی می کند. و این واقع گرایی زمانی تشدید می شود که کل صحنه های فیلم با دوربین بی قرار و لرزان "ماتیو لیباتیک" فیلمبرداری می شود و عجیب نیست که او هم فیلمبردار همۀ آثار آرنوفسکی است (بجز "کشتی گیر").
همۀ اینها من را از همین حالا در انتظار شاهکار بعدی آرنوفسکی نگاه می دارد. کارگردانی که ثابت کرده است هر دو سال یکبار با اثری هنری - فلسفی می آید تا ما را با گوشه ای ناشناخته از وجود خودمان آشنا کند.
مطالب مرتبط:
حقایقی زیبا در باب مرگ: نگاهی به فیلم چشمه
مرثیه ای برای یک رویا
در سایت های دیگر:
به کمال رسیدن قوی سیاه
خرامش ناتالی پورتمن در قوی سياه آرونوفسكی
"قوی سفید" نقش اصلی در بالۀ "دریاچۀ قو" اثر چایکوفسکی است و به داستان پرنسسی می پردازد که با طلسم جادوگر به یک قوی سفید تبدیل می شود طوری که روزها به شکل یک "قو" ست و تنها شبها به هیبت انسانی اش در می آید. تنها یک چیز می تواند این جادو را باطل کند: مردی که عاشقانه او را تا پایان عمر دوست بدارد، اما اگر مرد به او خیانت کند تا پایان عمر در بند طلسم باقی می ماند. وقتی یک شاهزاده عاشق پرنسس می شود "قوی سیاه" توسط جادوگر وارد داستان می شود. روح شریری که ظاهر پرنسس را دارد و لاوه بر اغواگری منشاء همه فسادها و بدیهاست. وقتی "قوی سیاه" شاهزاده را اغوا می کند و باعث خیانتش می شود "قوی سفید" به امید رهایی از طلسم جادوگر تنها چاره را در مرگ (به امید رهایی) می بیند.
نینا، در طی سالیان درازی که بالرین است از بهترین ها بوده اما مشکلی وجود دارد. این دختر معصوم که حتی اکنون در 28 سالگی نیز با مادرش زندگی می کند در درون خود بری از شرارت و بدی است و این مساله زمانی که کارگردان باله اعلام می کند می خواهد هر دونقش قو را به یک نفر بسپارد به بزرگترین مشکل نینا تبدیل می شود. آیا نینا می تواند به همان زیبایی که معصومیت و خوبی پرنسس را نمایش می دهد نمایش دهنده ذات شریر قوی سیاه هم باشد؟

فیلم "قوی سیاه" از آن دسته فیلمهای چند لایه ایست که می توان از جنبه های مختلفی به آن نگریست. به عنوان ساده ترین نگاه، می توان آن را به نمایش زیبای دشواری های یک هنرپیشه برای رسیدن به نقش تعبیر کرد جاییکه می شنویم مثلا فلان بازیگر آنچنان در نقش خود غرق شده که تا سالیان سال اثرات آن در روح و روانش جاریست تا آنجا که برخی را به سمت فنا سوق می دهد (هنوز داستان مرگ تراژیک "هث لجر" را فراموش نکرده ایم).
یا حتی می توان فیلم را از منظر رقابت خوب و بد، سیاه و سفید و خیر و شر بررسی کرد جاییکه دختر معصومِ در اجتماع غرق نشده در کنار دختر شرّ از سان فرانسیسکو آمده برای بقا می جنگد.
من اما دوست دارم این فیلم را از منظر روان شناختی خیر و شرّ درونی هر انسان ببینم. آنجا که در وجود تک تک ما دو نیروی متضاد هر یک با تمام نیرو ما را به سوی بهتر شدن با بدتر شدن می کشانند.

قوی سفید و قوی سیاه هر دو در وجود نینا هستند (در وجود کدام یک از ما نیستند؟!) اما برای اینکه بتواند نقش هر دو را بازی کند نخست می بایست قوی سیاه خفته در درون نینا بیدار شود. بیداری ای که عواقب دهشتناکی را به دنبال خواهد داشت. روح سفیدی که لکه های سیاه (مانند پرهای یک قوی سیاه) بر وجودش می نشینند تا کجا تاب زجر کشیدن را خواهد داشت؟ سرانجام این دوئل خیر و شر ِدرونی، یا مرگ (سیاهی) است یا رستگاری. و برای من عجیب نیست که آرنوفسکی (و صد البته چایکوفسکی) هر دو، چنین مرگی را عین رستگاری می دانند.
نینا، با جنبه های شرارت سرکوب شده در وجودش آشنا می شود. جاییکه به علت حضور مادر (نماد فرشتۀ مهربان) حتی با نیازهای غریزی درونی اش هم بیگانه مانده و از روابط حیله گرانه و کثیف انسانی محیط بیرون بیخبر است. فاجعه از جایی آغاز می شود که همکار جدیدی از همان دنیای بیرونی مسیر زندگی دیگری را به او نشان می دهد. جاییکه شایستگی هر فرد نه با معیار بی نقصی و کمال که با شاخص انطباق پذیری و همانند دیگران بودن و دریدن و خرد کردن و خراب کردن تعیین می شود.
از دید قصه، این آشنایی برگشتی ندارد جز با مرگ، یعنی اگر نمی شود خوب و بد، خیر و شر و زشت و زیبا در وجود یک انسان به توافقی برسند تنها راه رسیدن به کمال همانا مرگ است. اینجاست که لاجرم می بایست حجاب تن را برداشت و از میان قائله برخواست.

وقتی موسیقی عنصر اصلی هنر باله باشد باید هم انتظار داشت که در فیلمی بر اساس این هنر، موسیقی جایگاه رفیعی داشته باشد. به حق اینبار هم موسیقی فیلم آرنوفسکی چیزی بیشتر از یک شاهکار است جاییکه "کلینت منسل" آهنگساز همۀ فیلمهای آرنوفسکی، شهامت تغییرات بزرگی را در اصل موسیقی چایکوفسکی به خود می دهد و اثری به شنونده هدیه می کند که تا مدتها بعد از تماشای فیلم در ذهن و جان آدمی می ماند.
بی شک بعد از موسیقی تکان دهندۀ فیلم، بازی بازیگران از مهمترین شاخصه های قوت فیلم است جاییکه "ناتالی پورتمن" و "وینسنت کسل" انگار نه فقط برای این فیلم بلکه انگار برای این هنر (باله) به دنیا آمده اند. ثمرۀ یکسال تمرین بالۀ پورتمن این است که بیننده لحظه ای او را در حال بازی نمی بیند بلکه بیشتر به بالرینی می ماند که دارد در یک فیلم واقع گرا (رئال) بازی می کند. و این واقع گرایی زمانی تشدید می شود که کل صحنه های فیلم با دوربین بی قرار و لرزان "ماتیو لیباتیک" فیلمبرداری می شود و عجیب نیست که او هم فیلمبردار همۀ آثار آرنوفسکی است (بجز "کشتی گیر").
همۀ اینها من را از همین حالا در انتظار شاهکار بعدی آرنوفسکی نگاه می دارد. کارگردانی که ثابت کرده است هر دو سال یکبار با اثری هنری - فلسفی می آید تا ما را با گوشه ای ناشناخته از وجود خودمان آشنا کند.
مطالب مرتبط:
حقایقی زیبا در باب مرگ: نگاهی به فیلم چشمه
مرثیه ای برای یک رویا
در سایت های دیگر:
به کمال رسیدن قوی سیاه
خرامش ناتالی پورتمن در قوی سياه آرونوفسكی
توجه: این مطلب به صورت اختصاصی برای Writeage.com نوشته شده درج تمام یا قسمتی از این مطلب، تنها با ذکر نام سایت و آدرس دقیق این صفحه مجاز است.
English Excerpt:
This is my review on "Black Swan", newest masterpiece of "Darren Aronofsky". He is one of those directors which I admire them all the time and in this movie he filmed another great story about internal aspects of human beings, right and wrong, good and evil. Its plot revolves around a production of Swan Lake by a prestigious New York City ballet company. The production requires a ballerina to play both the innocent White Swan and the sensual Black Swan. One dancer, Nina (Portman), is a perfect fit for the White Swan, while Lily (Kunis) has a personality that matches the Black Swan. When the two compete for the parts, Nina finds a dark side to herself.













می توانید عضو فید این مطلب شوید.
سلام ........با این نقدی که شما کردین باید فیلم جالبی باشه حتما بعد کنکور نگاهش میکنم (=:
آقای حسین میشه بگید من از کجا باید نسخه با کیفیت فیلما تهیه کنم؟
سلام ممنون برای این نقد زیبا. من ظهر این فیلم رو دیدم و هنوز ذهنم مثل یک تشنه دنبال دوباره دیدن این فیلمه. فکر می کنم امشب باز تماشا کنم.
سامان جان اگه دقت کنی من داستان دریاچه قوی چایکوفسکی رو نوشتم و در مورد داستان فیلم به طور کلی صحبت کردم اما از این هم که بگذریم شخصا معتقدم هر کسی که می خواد درباره فیلم بنویسه می بایست اول درباره اون فیلم صحبت کنه اون هم نه برای تشویق کردن دیگران به دیدن بلکه برای شریک کردن افراد دیگری که فیلم رو دیدن در لذت بردن از درک مفهوم فیلم. به عبارت دیگه این مطلب برای تشویق شما به دیدن فیلم نیست بلکه برای تشریح لذتیه که من از دیدن فیلم بردم. به نظر من اگر فیلمی رو ندیدید لزومی نداره نقدش رو بخونید.
سلام
ممنون از مطلب جامعی که نوشتید
به جرئت بگم که این فیلم و Inception ارزش دوبار دیدن رو دارن
با درود.
با تشكر از نظراتتون و نظر لطفتون از اينكه لينك مطلب من رو در ذيل نوشتتون قرار داديد سپاسگزارم.
باز هم به ما سر بزنيد
بدرود
سلام
قطعا آرنوفسکی کارگردان بزرگی است و من هم فیلم هایش را دوست دارم، اما معمولا درباره رابطه با بازیگر و نقشش افسانه سرایی هایی می شود که با هیچ منطقی جور در نمی آید .هیث لجر مرد همان طور که مایکل جکسون مرد.چرا؟چون محیط هالیوود مسموم است،چون ستاره ها از جایشان در می روند( مثل لیندزی لوهان، بریتنی اسپرز و... که البته اینها صرفا ستاره اند و هنر در خوری ندارند و مثل هیث لجر که هنرمند بود ولی قربانی محیط هالیوودی شد).
اونقدر جالب و کامل نوشتین که جز تشکر چیزی برا ی گفتن پیدا نکردم
من 6 ماهی میشه که منتظر این فیلمم اما برعکس شما ترجیح میدم تا رسیدن نسخه دیویدیریپ فیلمهایی که میدونم ارزشمندن صبر کنم.
مهدی جان اگه نویزش در حدیه که حواست رو از داستان پرت می کنه بهتره منتظر نسخه بهترش بمونی. نسخه ای که من دیدم نویزی نداشت و فقط کمی (فقط کمی) تاریک بود.
سلام
از اون بخشی که نوشته اید "مرگ به مثابه رستگاری" بواقع لذت بردم
چند هفته پیش یک مطلبی راجع به این فیلم نوشته بودم... خوشحالم میکنید اگر نگاهی بیندازید
لینک مطلب