Writeage

بابا نان داد


معلم:
بابا نان داد
علی نگاهی به معلم کرد و دستی بر دلش کشید. صدای قار و قور دلش را می شنید.
علی نوشت:
بابا ... داد
معلم به علی نمره نداد.
الان علی نه نمره دارد و نه نان
الان علی هم خسته است و هم گشنه
معلم گمان می کرد ٬ نان را با نون و الف و نون می نویسند
ولی علی می دانست نان را سر سفره می گذارند نه سر کلاس املا
الان علی نه نمره دارد و نه نان
الان علی هم خسته است و هم گشنه !

 


English Excerpt: A little story. Nothing More!
نويسنده : بابا شمل
در تاريخ : May 26, 2006 5:50 PM
آدرس اين مطلب : http://www.writeage.com/little_story_01.html

نظرات نوشته شده :

شاليز  نوشته است:  

سلام . من سایت شما رو دنبال می كنم .لطفا جذاب ترش كنید متشكرم.

June 4, 2006 2:19 PM

دكتر ريتالين  نوشته است:  

سلام شالیز جان. ممنون از اینكه این سایت رو دنبال می كنی. چشم؛ تمام سعی ما در بهتر شدن سایته. منتظر مطالب شما هم هستیم.
ممنون

June 4, 2006 2:45 PM

رضا  نوشته است:  

سلام

صدای باران میآید
صدای پای اسب می آید
صدای پای اسب بابا می آید
او برای علی نان می آورد
باران تمام شد ولی هنوز بابای علی نیومده...

July 21, 2006 12:21 PM

عاطفه  نوشته است:  

ولی بابای علی هنوز نیومده....
بابای علی کجاست؟
شاید زیر سایه یه درخت
درمانده و خسته
و شاید در بستر وصال درآغوش گرم یک زن...
و حال
خستگی و گشنگی یه طرف
کشیدن انتظار یه طرف
الان علی هم خسته است
هم گشنه
و هم منتظر

August 1, 2007 8:44 AM